افسردگی
Posted by mojdehnevesht on March 14, 2010
افسردگی پدرم رو در اورده
خسته ام از این زندگی
از رضای همیشه افسرده خسته ام
و این چقدر دردناکه
وقتی همسرت خیلی خوب باشه و تو از افسردگی دائمیش خسته شده باشی
از اینکه به یاد نداری که اومده باشه خونه و مثلا ترتیب یک مسافرت رو داده باشه
از اینکه تنها خوشیش خرید برای مادر یا پدر یا صحبت کردن با برادرشه خسته ام
نه اینکه اونها بد باشند که نه خیلی هم نازند
اما از اینکه همسرم اینچنان افسردگی رو خوراک هر روزه ام کرده افسرده ام
به یاد ندارم که سفری مرا برده باشد
یا تفریحی شاد
هیجان در زندگی من یعنی خیال نه فکر کنی حالا که سی وسه ساله ام
نه همان موقع که بیست و سه ساله بودیم هم هر هیجانی به قول رضا برای “جوونها” بود
خسته ام از افسردگی دائم
و دلبستن به بیکاری و رویای بازنشستگی رضا
خودم هم دنبال کار نمیرم
از ترس و از تنبلی
خسته ام از این حجم وحشتناک افسردگی در زندگی مشترکم
تفریحم نگاه کردن به سایت های مختلف و مناطق مختلف و زیبا شده است
خسته شدم از این همه افسردگی
از این همه مظلومیت رضا و سادگیش که دهنمو بدجور بسته
خسته ام از اینکه رضا هیچ ارزوی برای زندگی مشترکمون نداره
هرگز نشنیدم بگه ایشالا با هم میریم سفر
ایشالا با هم خونه بهتری میگیریم
خسته ام خسته
از این حجم شدید افسردگی افسرده ام
Sorry, the comment form is closed at this time.